بیقراری های من پای صفحه کلید ....
اضطراب دست های من وقتی از تو و برای تو می نویسم یک یادگاری ساده را ....
اضطراب تو وقتی نوشته هایم را می خوانی ....
و نمی دانی من در آن لحظه دارم
به بوته ی گل سرخی می اندیشم که شبنم صبحگاه بر آن ریخته است ....
نمی دانی چقدر آرامش دست هایت را دوست دارم ....

نظرات شما عزیزان:
|